جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

31-داستان های خدا! (۳)

جوجه ،این هم قسمت بدی داستان های خدا، (فقط دومبش زیاد خدایی نیست !! دیدم ،خوهم اومد ازش. گفتم بزارمش!)     کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟   خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر ...
30 بهمن 1391

27-به همسر عزیز و مهربون و با گذشتم... -عشق واقعی

  حرف های زیادی برای گفتن به تو دارم ، حرف هایی که بیشترش غمگینه اما پشتش مثل یک قلب درد کشیده پر از عشقه ، عشق خالص .... این منم ، رستام ، همون رستایی که همیشه بهش میگفتی هنوز خیلی بچه ای .... خیلی مونده تا بزرگ بشی کوچولو ... کجایی؟ کجایی که ببینی همون دختر کوچولویی که حتا بلد نبود آشپزی کنه ، همونی که باشیطونیاش کل شهر از دستش کلافه بودن ، همونی که قسم خورد که اولین اشتباهش آخرین اشتباهشه داره مادر میشه.... عزیزم، میدونم که از همون روز اولی که همدیگرو دیدیم سبب دردسرت شدم، وقتی میگم دردسر یعنی به معنای واقعی دردسر ..... هیچوقت با شرایطی که داشتم باور نمیکردم که باهام بمونی و ق...
27 بهمن 1391

28-داستان های خدا (۲)

سلام جیگلم ، یادته که مامان بهت قول داده بود تا تورو بیشتر با خدا آشنا کنه؟؟ عزیزم واست چندتا مطلب آموزنده ی دیگه گذاشتم ...برو حالشو ببر!!مامانی عاشقته     هرگز امروز را برای فردا خراب نکن" چون امروز همان   فردائی هست که دیروز منتظرش بودی   من نيرو خواستم و خدا مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم . من دانش خواستم و خدا مسائلي براي حل کردن به من داد . من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم . من شهامت خواستم و خداوند موانعي بر سر راهم قرار داد تا آنها را از ميان بردارم . من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که ني...
27 بهمن 1391

26-به عزیزتر از جونم .....

مادرم: روز عشقمون مبارک. هرچی که بیشتر بزرگ میشم بیشتر به واژه ی پر معنای مادر پی میبرم،هرچی که میگذره وجودت دستای گرمت و مهربونیه نگاهت بیشتر واسم معنا پیدا میکنه .... فقط میتونم بهت بگم که در مقابل دریای محبت و عظمت  وجودت مثل ی قطره آبم... امروز برای اولین بار دستهای ماهت رو به زور بوسیدم بهم اجازه ی همچین کاری رو نمیدادی وقتی اینکارو کردم گریت گرفت  و جفتمون کلی گریه کردیم، این اولین باری بود که از ته قلبم بهت می گفتم خیلی دوست دارم، ی حس عجیبی تو نگاهت بود محکم بغلم کردی و گفتی ایشالا عاقبت به خیر بشی دخترم و اشک اجازه ی بیشتر گفتن رو بهت نداد .... ، ، مامان زندگی با وجود تورو با هیچ چیز عوض نمیکنم ، تو اولین عشق بزرگ زن...
26 بهمن 1391

25-روز عشق تمامی عاشقا مبارک!!

امروز روز ولنتاین بود اما تو خیلی جاها و کشور های خارجی فردا برابر با ۱۴ فوریه ولنتاین اصلی هست و جشن سپندار مزگان یا ولنتاین ایرانی ها هم با چند روز تفاوت از اون !!! برای من ولنتاین و ایرانی و خارجی بودنش مهم نیست بلکه این روز زیبا مهمه ، روزی که بهونه ای شد برای تمامی عاشقای دنیا تا به هم بگن تا چقدر همدیگرو دوست دارن ، این روز یک روز قشنگه شاید یکی از قشنگترین روزا ...... از بچگی تا وقتی که دبیرستان میرفتم این روز رو همیشه در کنار خونوادم جشن میگرفتم، عشقای زندگیم مادرم، پدرم و برادرام بودن، تا سال پیش که عشق واقعی رو با اومدن مردی به زندگیم چشیدم و یک نفر دیگه به دریچه ی قلبم راه پیدا کرد. امسال روز عشقم با همه ی سالها فرق د...
26 بهمن 1391

24-داستان های خدا

زندگیه من ، دوست دارم تا از این به بعد تورو با خدا بیشتر آشنا کنم ، تو تمام برهه های زندگی این سوال همه ی بچه ها از والیدینشونه که خدا کیه؟؟؟ از این به بعد هر دفعه  توی وب یه  داستان کوتاه از خدا برات میزارم. میدونم وقتی این وب رو بخونی خودت دیگه خدارو شناختی اما این داستان ها به درک بهتر زندگی نزدیک ترت میکنه، یادت نره که تو خودت هم از جنس خدایی ، خدا تنها یار و یاور بی چون و چرای ماست تو زندگی .... عاشقتم ،                                     ...
25 بهمن 1391

23-کلی خجالت کشیدم امروز جوجویی

سلام جوجه ببخش عزیزم قبل از تو باید ی چندتا موضوع کوچیک رو با دوستام مطرح کنم اگه اجازه بدی!! سخنی با زهره ی عزیزم : زهره جون به کمک نصیحت های مفیدت و کمک هات خیلی بهتر شدم . کم کم از غذا های کوچک و بی بو شورو کردم و ی مقداری دامنه ی غزاییم وسی تر شده ،الان دیگه آب میوه(البته از نوع یخی ) ، و میوجات و گاه گاهی هم سوپ سرد میتونم بخورم ، اما هنوز از غذا خبری نیست ....نون هم اصلا نمیتونم لب بزنم ... قبلا شبا همش حالت تحوع داشتم و چون مدم هم خالی بود خیلی اذیت میشدم (ی دلیل بخوابیم) که الان با خوردن قرصهایی  که گفتی خیلی از تحوع شبهام کم شده و کمک مفیدی بود واقعا!!! البته هنوز هم گرسنگی میکشم اما خوب ی مقداری از شدتش کم شده ، ...
24 بهمن 1391

21-ی خبر فوری ،بابات سالم رسید عزیزم

جیگری مامانی ، بابات تماس گرفت و گفت که سالم رسیده ، خب خدارو صد هزار مرتبه شکر ، دلم بدجور شور میزداااااا ، کلی هم تعریف کرد و گفت که هوا اونجا خیلی سرد نیست و مثل بهشت میمونه و اینکه بهش خیلی خوش میگذره... و کلی با دوستاش صفا میکنه!! البته آخرش چون دید که من حرفی نمیزنم اضافه کرد که بدون من هیچ جا صفا نداره و دلش واسه من و تو لک زده!!(اره جون عمش....) راستی فینگیلی کارت ولنتاین رو هم واسش پستیدم وااااای به حالش اگه ولنتاین رو یادش بره ، انوقت من میدونم و اون بابات!!! من با این حال خرابم رفتم واسش با کلی شوق کادو خریدم و پست کردم و اون با دوستاش رفته مسافرت!!!(البته این اولین مسافرتش بود که...
22 بهمن 1391

20-دختر دوست دارم چون....

 دختر دوست دارم چون ، -دختر همیشه غمخوار مادره، خصوصا  وقتی که بزرگ شد .. -با احساس ترین موجود روی کره خاکیه  حتا اگه به روش نیاره -وقتی که بزرگ شد خواه نا خواه اونه که واسه خونوادش میمونه برای همیشه اما پسر مال دیگرانه( یعنی مال ی دختر دیگه!) -وقتی شوهر کرد ۲ تا میره و چندتا  برمیگرده!( حتما اینو قبلا شنیده بودی!) -وقتی که بزرگ شد تبدیل به ی مادر میشه ، موجودی که تو کل دنیا بی همتاست. - بانی عشق تو این جهان دختره -زیبا ترین و با شکوهترین موجود دنیاست -وقتی که بزرگ شد تمام پسر های همپای خودش رو با ی اشاره تو جیب کوچیکش میزاره و اون پسر های فدایی مادر با دیدنش "مادر" از یادشون میپره ....
22 بهمن 1391

18-ای نامه که میروی به سویش از جانب من ببوس رویش ...

عزیزکم دوس دارم تا ی داستانی واست تعریف کنم ، فقط قول بده به مامان که وقتی اینو خوندی بد برداشت نکنی و تمام شرایط و پستی بلندی های زندگیو درک کنی ، البته مطمئن هستم که وقتی که این نوشته هارو میخونی به سنی رسیدی که مامانتو کامل بفهمی با خودم عهد بستم که این وب رو بهت نشون ندم تا وقتی که : اگر دختر باشی ۱۳ سالگی   اگر پسر باشی ۱۸ سالگی میخام وقتی اینارو میبینی بفهمیشون ، دوست دارم تا تک تک حرفام ، دردام و شادیهام ، ناراهتیهام و عذاب کشیدنام رو حس کنی مادر .، اونوقته که میفهمی این چه هدیه ی با ارزشیه! واسه اینکه بیشتر با من و خونوادت آشنا بشی واست ی شجره نامه ی کوتاه تدارک دیدم :اما بعد از اینکه داست...
22 بهمن 1391